ارمیای نبی
من از وحشت روزهایی سرشارم
که تو اشک می ریزی
و اورشلیم زیر پوست گرگی خزیده است
که برادرم را درید
عادت کن پیامبر
به استخوانهایم
به گوشت تنم که ذره ذره تبدیل می شود به خاک
وزیبای ام که دیگر یه چشم نمی آید
عادت کن مرا
با دو حفره ی خالی دوست داشته باشی
تو پیامبری
ومن ناگزیز
زیباترین ِ دختران ِقبیله!
گوشواره ام را ببین
درگوش آریلای عزیز بود
وقتی برای خداحافظی مرا بوسید
حالا آریلا
نه گوشواره می خواهد
و نه زیباست
!لبهایت را نزدیک تر بیاور
تو بوسه نمی دانی که چیست پیامبر؟
آه ارمیای مهربان
تو تنها به قربانگاه بردن را خوب یاد گرفته ای
+ نوشته شده در سیزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 0:45 توسط ناهید عرجونی
|