مگر چند بار دیگر به دنيا مي آيم

که یکی را بدون تو

بدون لبخندت  

برسانم به انتها

وبارهای دیگر

با دست هایی که خاک شده اند

دوباره برویم به روی زمینی که رد می شوی

وباد که می آید

برساند به ‍‍‍‍‍‍‍‍ پيراهنت

كه اين گرد وخاك

چقدر عاشق آغوش تو بوده ست

يك بار منصفانه نيست زندگي

كم است براي من كه گم ات كردم

در اولين نشانه كه داشتم

وآن لحن صدايت بود

كه در ازدحام خيابان

در لحظه محو شد

ورهگذران

 روي لحن تو

آن قدر در آمد وشد بودند

كه گم كردن ات بديهي بود

درست مثل اين كه بديهي است

 تو   گم شده اي

من  پير مي شوم

ومرگ كه مي رسد

فكر مي كند

چقدر شبيه حرف هاي ناتمام

باز مانده است دهانم

شبيه خاكي كه در بدر

خودش را رسانده است به عمق موهايت

شبيه خاكي كه در زندگي

دست داشته است !